من تورووووووو میخوااااااااااام
امروز
| عمومي ,

باز در چهرة خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسة هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزندة عشق
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش توفان بود
دلم را ربود نگاه افــــــــــــتاب ـ فــــــــــروش تو
شد تماشاگه ــ چشمم. زلف ـ سر ــ دوش ــ تو
حـــذر می کرد شـــکسته قلــــــبم . ز ناز رویان
چه کرده ای گشتـــه ام پـــاک مــــدهوش ــ تـو
امدم بهوای ــ چـــیدن ـ بــــوسه از لعل ــ لبت
میدهی؟ تا بنوشم زان چشمه ــ نوش ــ تو
هر شب چــو مجنون ره بخواب ــ تو زنــــم
مست و مفتون تا سحر . از لیلی دوش ــ تو
نــر گـس ــ مستت بـت پـــــرستم کرد و وای
دارم در سر ــ دیوانه . خــــــیال ــ آغوش ــ تــو
چراغ ــ شب ــ خاموشم ز مـــاه ــ تو رو شـــن
تــو به نــاز می تابــی و من مهـتاب پوش ـ تو
به صد عیب ــ بی دلیل اتش بـر جگرــ مـا زدند
گرفتی نادیده عیبم .فدای ـ نظر عیب پوش ــ تو
بــــــــــی تــو جوانی ــ شیدا در خــزان سر شد
بگذار پـــوشـــم بــه تــن .
بهــار ــ گلپوش ــ تو
نگاهت را که دریغ کردی از من،
قافیه بی نفس شد؛
«من که ازنگاه تو الهام می گیرم
چگونه بنویسم وقتی چشمانت را برای همیشه به رویم بستی؟
چگونه بنویسم وقتی دلت را از هر چه«من» بود خالی کردی؟»
حتی وقتی قلبت را سنگی دانستم
غربت و تنهایی تنم پر بود از بوی آغوشت
بودنم را تحمّل نمی توانستم بی تو
امّا دلم می خواست به « دوستت دارم » هایت بخندم،
بخندم،
بخندم؛
آن قدر که بگویی :
« چقدر زود عوض شدی دختر!
داری شبیه « او» می شوی،
چقدر عوضی شده ای دختر!!»
می خواستم نباشم آنچه هستم ،
دلم می خواست بازی ام بگیرد با تو
آن قدر که به هجو بیفتم
آن قدر که حالت را به هم بزنم
می خواستم به زور در کثافت غوطه بخورم
آن قدر که به خودم نسازم و خودم را بالا بیاورم
دلم می خواست دور شوم از تو
آن قدر دور که فاصله را تاب نیاورم ...
امروز...
قصه ما همان قصه است؛
عشق همان عشق؛
ولی نه تو آنی که بودی
و نه من...
بتی که می پرستیدمش شکست؛
عشقم از نفس افتاد؛
خدایم متولد گشت؛
و قیامتی برپا کرد که عشقم دوباره جانی گرفت ابدی.
گذشته ...
گم شد،
محو شد،
حل شد شاید در آینده ی من و تو...
و فردا ...
تنها تویی که می مانی؛
من شاید اولین بنده ای باشم که خدایم را امتحان کردم
و آموختم
خدایان هم به بیراهه می روند،
خدایان هم به راحتی بنده شان را انکار می کنند،
خدایان هم توبه می کنند وباید بخشوده شوند...
من شاید اولین بنده ای باشم که خدایم را خلق کردم.
تو را خلق کردم
تا بمیرانی عطش خواستنت را؛
خلقت کردم
تا بیافرینی من را از من؛
خلقت کردم تا
«آدم» باشی برایم؛
خلقت کردم تا خدایی ام را کنی...
سند درک را هم زدم به نام تمام آدم بدهای قصه
و خدایی که ندارند
که تا ابد خوش باشند با عشق های خیالیشان
و طول و عرض عشّاقشان را با ابعاد خود بسنجند
و خودشان را به حراج بگذارند
که «هر چه سینه چاک تر، بهتر...»
همه شان را سپردم به « یکی بود» ها و« یکی نبود»ها؛
هر چه خشم و نفرت و ناراحتی داشتم را هم
در بقچه پیچیدم و
گذاشتم برای روز مبادایی که قرار است هیچ گاه از راه نرسد...
حالا که دارم می نویسم برایت
نه هراسی هست، نه دلتنگی
و نه ملال از دوری شما،
حالا که دارم مینویسم برایت
برگشته ای که تنها من باشم و تو
بی خیال رهگذران چند روزه ای که می آیند، می روند.
برگشته ای که مرد من باشی
که برای باورش لحظه لحظه ی بودنت را محتاجم.
هنوز هم
چشمانم، نگاهت را؛
نگاهت، لبانم را؛
و لبانم، لبانت را نشانه میرود
در طلب یک بوسه ...
هنوز هم زیباست انتظار آغوشت را کشیدن
حتّی زیباتر از گذشته ...
نگذار؛
نه سیاهی،
نه سکوت،
نه دیوار و نه سیم خاردار
و نه حتّی من،
لبخندت را از من بگیرد.
بگذارشیرینی لبخندت
تلخی گذشته را بیرنگ کند...
هر جا که هستی باش؛
با من باش؛
برای من باش؛
تا همیشه
عشق یعنی خاطرات بی غبار
دفتری از شعر و از عطر بهار
عشق یعنی یك تمنا , یك نیاز
زمزمه از عاشقی با سوز و ساز
عشق یعنی چشم خیس مست او
زیر باران دست تو در دست او
عشق یعنی ماتهب از یك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق یعنی عطر خجلت ....شور عشق
گرمی دست تو در آغوش عشق
عشق یعنی "بی تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقی با او بخوان
عشق یعنی هر چه داری نیم كن
از برایش قلب خود تقدیم كن
منتظر نظرات شما هستم !

خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسة هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزندة عشق
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش توفان بود
دلم را ربود نگاه افــــــــــــتاب ـ فــــــــــروش تو
شد تماشاگه ــ چشمم. زلف ـ سر ــ دوش ــ تو
حـــذر می کرد شـــکسته قلــــــبم . ز ناز رویان
چه کرده ای گشتـــه ام پـــاک مــــدهوش ــ تـو
امدم بهوای ــ چـــیدن ـ بــــوسه از لعل ــ لبت
میدهی؟ تا بنوشم زان چشمه ــ نوش ــ تو
هر شب چــو مجنون ره بخواب ــ تو زنــــم
مست و مفتون تا سحر . از لیلی دوش ــ تو
نــر گـس ــ مستت بـت پـــــرستم کرد و وای
دارم در سر ــ دیوانه . خــــــیال ــ آغوش ــ تــو
چراغ ــ شب ــ خاموشم ز مـــاه ــ تو رو شـــن
تــو به نــاز می تابــی و من مهـتاب پوش ـ تو
به صد عیب ــ بی دلیل اتش بـر جگرــ مـا زدند
گرفتی نادیده عیبم .فدای ـ نظر عیب پوش ــ تو
بــــــــــی تــو جوانی ــ شیدا در خــزان سر شد
بگذار پـــوشـــم بــه تــن .
بهــار ــ گلپوش ــ تو
نگاهت را که دریغ کردی از من،
قافیه بی نفس شد؛
«من که ازنگاه تو الهام می گیرم
چگونه بنویسم وقتی چشمانت را برای همیشه به رویم بستی؟
چگونه بنویسم وقتی دلت را از هر چه«من» بود خالی کردی؟»
حتی وقتی قلبت را سنگی دانستم
غربت و تنهایی تنم پر بود از بوی آغوشت
بودنم را تحمّل نمی توانستم بی تو
امّا دلم می خواست به « دوستت دارم » هایت بخندم،
بخندم،
بخندم؛
آن قدر که بگویی :
« چقدر زود عوض شدی دختر!
داری شبیه « او» می شوی،
چقدر عوضی شده ای دختر!!»
می خواستم نباشم آنچه هستم ،
دلم می خواست بازی ام بگیرد با تو
آن قدر که به هجو بیفتم
آن قدر که حالت را به هم بزنم
می خواستم به زور در کثافت غوطه بخورم
آن قدر که به خودم نسازم و خودم را بالا بیاورم
دلم می خواست دور شوم از تو
آن قدر دور که فاصله را تاب نیاورم ...
امروز...
قصه ما همان قصه است؛
عشق همان عشق؛
ولی نه تو آنی که بودی
و نه من...
بتی که می پرستیدمش شکست؛
عشقم از نفس افتاد؛
خدایم متولد گشت؛
و قیامتی برپا کرد که عشقم دوباره جانی گرفت ابدی.
گذشته ...
گم شد،
محو شد،
حل شد شاید در آینده ی من و تو...
و فردا ...
تنها تویی که می مانی؛
من شاید اولین بنده ای باشم که خدایم را امتحان کردم
و آموختم
خدایان هم به بیراهه می روند،
خدایان هم به راحتی بنده شان را انکار می کنند،
خدایان هم توبه می کنند وباید بخشوده شوند...
من شاید اولین بنده ای باشم که خدایم را خلق کردم.
تو را خلق کردم
تا بمیرانی عطش خواستنت را؛
خلقت کردم
تا بیافرینی من را از من؛
خلقت کردم تا
«آدم» باشی برایم؛
خلقت کردم تا خدایی ام را کنی...
سند درک را هم زدم به نام تمام آدم بدهای قصه
و خدایی که ندارند
که تا ابد خوش باشند با عشق های خیالیشان
و طول و عرض عشّاقشان را با ابعاد خود بسنجند
و خودشان را به حراج بگذارند
که «هر چه سینه چاک تر، بهتر...»
همه شان را سپردم به « یکی بود» ها و« یکی نبود»ها؛
هر چه خشم و نفرت و ناراحتی داشتم را هم
در بقچه پیچیدم و
گذاشتم برای روز مبادایی که قرار است هیچ گاه از راه نرسد...
حالا که دارم می نویسم برایت
نه هراسی هست، نه دلتنگی
و نه ملال از دوری شما،
حالا که دارم مینویسم برایت
برگشته ای که تنها من باشم و تو
بی خیال رهگذران چند روزه ای که می آیند، می روند.
برگشته ای که مرد من باشی
که برای باورش لحظه لحظه ی بودنت را محتاجم.
هنوز هم
چشمانم، نگاهت را؛
نگاهت، لبانم را؛
و لبانم، لبانت را نشانه میرود
در طلب یک بوسه ...
هنوز هم زیباست انتظار آغوشت را کشیدن
حتّی زیباتر از گذشته ...
نگذار؛
نه سیاهی،
نه سکوت،
نه دیوار و نه سیم خاردار
و نه حتّی من،
لبخندت را از من بگیرد.
بگذارشیرینی لبخندت
تلخی گذشته را بیرنگ کند...
هر جا که هستی باش؛
با من باش؛
برای من باش؛
تا همیشه
عشق یعنی خاطرات بی غبار
دفتری از شعر و از عطر بهار
عشق یعنی یك تمنا , یك نیاز
زمزمه از عاشقی با سوز و ساز
عشق یعنی چشم خیس مست او
زیر باران دست تو در دست او
عشق یعنی ماتهب از یك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق یعنی عطر خجلت ....شور عشق
گرمی دست تو در آغوش عشق
عشق یعنی "بی تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقی با او بخوان
عشق یعنی هر چه داری نیم كن
از برایش قلب خود تقدیم كن
منتظر نظرات شما هستم !
| عمومي ,

به نام خدای احساسات پاك
چقدر كلمه میتوان آفرید
چقدر قافیه میتوان ردیف كرد
چقدر لبخند میتوان زد.
چقدر دوست میتوان شد.
چقدر مهر میتوان ریخت
به تازگی كشفی كرده ام. بگویمت؟ تازه فهمیدهام چقد غربت ارزشمند است
اگرچه سخت باشد فرقت یار در او شیرین بود امید دیدار
دلم جور غریبی میل به پرواز دارد، نمیتوانم لگامش بزنم یا دربندش كنم. مرا چه میشود؟ دلشورهی خوشایندی بر دلم چنگ زده، نمیخواهم مهارش كنم
زیباست احساسات تلخ و شیرین و گاه هردو باهم، مگریز بایست و بگذار در آغوشت كشم. حتی اگر این تجربه سخت باشد. اشكها را مهار مكن .. چه ایرادی دارد كه بریزند؟ برای اثبات ادعای آدم بودن، اشك سند محكمیست. و هر از گاه خواستی بخند. از لبخندی ملیح گرفته تا صدا به خنده سر دادن. و دیگران از خنده گریزان را ببین كه چه غریبانه نگاهت میكنند گویا حسودیشان میشود. آنها نمیتوانند بی نزاكت بخندند. لاجرم خندهها و گریهها را در زرورقی تا نخورده میپیچند مبادا كسی ببیند.. شاید چشم بخورند!
ولی تو
… كیست كه درك كند؟… این را كسی كه به غربت نیفتاده نمیتواند بفهمد… شاید بخندد! شاید تعجب كند. ولی غربت به راستی زیباست.… دوستش دارم. چقدر خوبست آدمی بی گریز و انكار قطره قطرهی احساساتی را كه همچون میهمان به سراغش میآیند تجربه و حتی وصف كند!…….. گریه كن! بخند! غم را تجربه كن! شادی را در آغوش بگیر! و ببین چقدر زندگی زیباست.دلگرم باشی و دلآرام


سلام | عمومي ,
سلام....
نمی دانم چه شد؟....
چه شد که به یکباره هر چه می اندیشیدیم بر باد رفت...چه شد که به یکباره
آرزوهایمان آماج تیرهای بلا شد....یک شک؛ یک تردید ویک بی احتیاطی
زندگی مان را وارون کرد....می گویند پس از هر طوفانی آرامشی است پس از
هر سختی فرجی اما سرنوشت من و تو انگار چیز دیگریست...
دلخوشیهایمان یک به یک فنا میشوند و جای خود را به بغضها می سپارند....
خنده هایمان یک به یک در حصار اشکها به دام می افتند....کوتاهی ازکیست؟...
از من یا از تو و یا شاید هم از یک عشق بی وقت و نا بهنگام.....
چند صباحی است که حس غریبی دارم...انگار که هر فصلی برایم نماد پاییز است
و هر غروبی غروب جمعه....چند صباحی ست که شادی را از یاد برده ام و از
شوری اشکها منزجر شده ام...چند صباحی ست که سکون و بیروحی
مجسمه ها را چون بازیگران از بر کرده ام تا در روزگار جوانی ام اجرای خوبی
داشته باشم....
به هر که از این خستگی گفتم؛گفت حسی بچگانه است ازعشقی کودکانه تر...
آنها فریب جوانی را خورده اند اما من چه؟...من که نمیتوانم خود رابفریبم...
اگر به بهانه ی حرفها و نقدها پا پس کشم چه کسی جواب دل شکسته ام را
خواهد داد و چه کسی شکست عشق جوانیم را پاسخگو میشود....چه کسی میتواند
دوباره تنهاییم را از من باز پس گیرد و چه کسی میتواند خاطرم را آرامش بخشد....
مطمئنا هیچکس...هم آنان که اینک دم از رفاقت و خیر خواهی میزنند زمانی به
بدبختی هایم خنده ی مستانه خواهند کرد....هم آنان که گمان می کنند مصلحت را
می شناسند دیر زمانی ست به خطاها اندیشیده اند....
چاره ای اندیشیده ام...می گویند خدا بهترین امانت دار است...من عشقمان را
نزد او به ودیعه نهاده ام تا روزگاری آرامتر از این روزگاران بی هیچ کم و کاستی
آنرا باز پس گیرم...جایگاهی امن تر از حریمش نیافته ام تو نیز اینچنین کن که
همیشه همه ی حقایق در نزد اوهست؛می ماند و خواهد ماند....
بی پروا دوستت میدارم و بی تردید عاشقت خواهم ماند....
به خاطر داشته باش كه به فراموشی بسپاری
آنچه را كه اندوهگینت میسازد
اما هرگز فراموش نكن كه به یاد داشته باشی
آنچه راكه شادمانت میسازد


عشق تو بودن با تو | عمومي ,
كاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود
دو چشم پر از اندوه واسه دل شكستگیم بود
آرزوم اینه كه دستام توی دستای تو باشه
تنگی این دل عاشق با نوازش تو واشه
واسه چی ؟خدا نخواسته ؟من تو آغوش تو باشم
قول میدم با داشتن تو هیچ غمی نداشته باشم
همه هستی قلبم دو حرف خلاصه میشه
عشق توبودن با تو
دو نیاز زندگیم شه
پرم از ترانه تو گرچه واژه ها حقیرن
خوبه وقتی نیستی پیشم اونا دستمو میگیرن
راز عشق منو هیچ كس غیر مهتاب نمی دونه
تنها شاهد واسه غصه – گریه و تنهاییم اونه
یه پرنده شم شبونه بكشم پر به خیالت
برسم به لونه تو بگیرم سر زیر بالت
زندگیم رنگ خدا بود اگه تنها تو رو داشتم
اگه میشد واسه گریه رو شونت سر میگذاشتم
شاد باشید...
*********************************************
با آرزوی شادکامی ؛ موفقیت و لبخندی جاودانه برای همه ی شما خوبان...


رویای واقعی
خوب ِمن
بار دیگر به هوای تو در این غروب تنها نشسته ام
و به خورشید خیره شده ام، به نور نارنجی رنگی كه سرشار از
حرارت و پاكیست، و هوایی را تنفس میكنم كه عطر تو را دارد
و در خیالم كلمات زیبایت را به یاد میآورم و عشق را تجربه میكنم.
فرشته ی من، در سخاوت نگاه تو میتوان یك عمر زندگی كرد و
شاد زیست و با حرارت دستانت میتوان، آتش را تجربه كرد،
آتشی كه هیچ گاه خاموش نمیشود و حرارت آن معنای زندگیست.
دیگر نیازی به باران ندارم كه در پاكی رطوبت چشمانم كه ناشی
از شوق دیدار توست، تمام دنیا عاری از پلیدی ست و
همه چیز زیبا به نظر میرسد. گاه حوادث كوچك آبستن
یك رویداد بزرگ هستند و چقدر خوبست رویدادی كه تو در آن
باشی، كه با وجود تو هیچگاه بدی وجود نخواهد داشت.
به ایوان اتاقم میروم و به هوایی كه دیگر رنگ شب را به چهره
شهر هدیه داده است خیره میشوم، دیگر آسمان شهرم پر از ستاره
شده است و بادی كه میوزد، تمام غبار غمها را از دلم پاك میكند.
بی صبرانه به انتظار آن لحظه ای هستم كه برای آن متولد شده ام،
لحظه ای كه در چشمانت نگاه كنم و بگویم تمام آن چیزی را كه تنها
تو لایق آن هستی.



















بار دیگر به هوای تو در این غروب تنها نشسته ام

دوستت دارم، نمی دانم که دوستم داری! | عمومي ,
من، همینم. به همین تنهایی. همین قدر توانا، همین اندازه ناتوان.
من تا تو نباشی در کنارم، بهارم، به انتظار شکوفه های لبخند، قطرات باران و سبز دشت می نشینم.
صبر می کنم و می نگرم مبادا سویی که می روم اشتباه باشد.
من،
بس که از بودن تو سرمستم، بس که به ستودن تو مشتاقم، آنقدر که...
نمی شود گفت همه چیز را در تلاقی واژه ها، و گاه باید سکوت کرد و گذاشت تا بعضی حرف ها را،
دلمان بگوید به دل دیگری، به دل دیگران،
جز این چاره ای نیست.
می نویسم، و این همه از دوست داشتن توست.
می سرایم و تو شراب منی در این هیجان،
می گویم و تو ...
بار دیگر کلمات نیستند تا به فریادم برسند،
همیشه همینطور است.
عیبی ندارد،
چیزی بگویم و بروم و آن اینکه:
دوستت دارم، نمی دانم که دوستم داری!

من تا تو نباشی در کنارم، بهارم، به انتظار شکوفه های لبخند، قطرات باران و سبز دشت می نشینم.
صبر می کنم و می نگرم مبادا سویی که می روم اشتباه باشد.
من،
بس که از بودن تو سرمستم، بس که به ستودن تو مشتاقم، آنقدر که...
نمی شود گفت همه چیز را در تلاقی واژه ها، و گاه باید سکوت کرد و گذاشت تا بعضی حرف ها را،
دلمان بگوید به دل دیگری، به دل دیگران،
جز این چاره ای نیست.
می نویسم، و این همه از دوست داشتن توست.
می سرایم و تو شراب منی در این هیجان،
می گویم و تو ...
بار دیگر کلمات نیستند تا به فریادم برسند،
همیشه همینطور است.
عیبی ندارد،
چیزی بگویم و بروم و آن اینکه:
دوستت دارم، نمی دانم که دوستم داری!

| عمومي ,
من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

| عمومي ,
اگه تورو دوستت دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اونکه فقط دلم میخوادمنو ببخش....
منو ببخش اگه شبا ستاره هارو میشمرم
منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوستت دارم.....
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم
منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب میبینم...
اگه تورو دوستت دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اونکه فقط دلم میخوادمنو ببخش...
منو ببخش اگه واسه چشای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای و من ولی فقط یه آدمم....
منو ببخش اگه برات میمیرم و زنده میشم
اگه با دیوونگیام پیش تو شرمنده میشم....
منو ببخش اگه همش میسپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما....
منو ببخش من نمی خوام تورو به ماه نشون بدم
نشونی تو نه به شبو نه دست آسمون بدم...
منو ببخش اگه می خوام تورو فقط واسه خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم..
اگه تورو دوستت دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اونکه فقط دلم میخوادمنو ببخش....
منو ببخش...
| عمومي ,


از دوست داشتن
امشب از آسمان دیده تو روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذ ها پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتش ها
آری آغاز و دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان و آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم بگذرم از حصار دنیا ها
دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم ٬ تو ٬ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود٬ بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریائیست کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم بدوم در میان صحرا ها
سر بکوبم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام به سبک سایه تو آویزم
آری ٬ آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست !!!
I.LOvE.Y0u


| عمومي ,
دوست دارم تا اخرین باقیمانده ی جانم تو را عاشق كنم
زندگی من در زلالی چشمان تو خلاصه شده
زندگی من در نفس های بازدم تو جاری شده
زندگی من در همین از تو نوشتن ها وسعت یافته
نفس كشیدن من تنها با یاد اوری زنده بودن تو امكان پذیر است
همین كه گاه نگاه چشمان پر از عشق یا سردی تو را میبینم برایم كافی است و قانع
كننده است كه زندگی زیباست
اگر روزی از دیار من سفر كنی با چشمانی نابینا شده از گریستن در نبودت جای
قدمهایت را بر روی سنگفرش خیابان گل باران میكنم


| عمومي ,
چه میشد که مرزی نمی بود
برای نثار محبت
وانسان کمال خدا بود
چه می شد که نبض شقایق
تپشهای هر قلب عاشق
وعشق،
آخرین حرف ما بود
چرا نه ...؟ چرانه ...؟
چه می شد که دست من وتو
پل عشق وایثار می شد برای تمامی دنیا
ودنیا پر از شوق پروانه ها بود
وجنگل رهاورد گل دانه ها بود
چرا نه ...؟ چرا نه ...؟
چه می شد که اندوه هارا
شبی باد همراه می برد
وفردا هوایی دگر داشت
گل مهربانی به بر داشت
چه می شد که خواب گل سرخ
به رویای ما زنگ می زد
ورویا همان زندگی بود
چرا نه ...؟ چرا نه ...؟


مرا بنگار. | عمومي ,

اگر میتوانستم بنگارمت كه دیگر اینقدر سرگردان و تنگ دل نبودم. مرا بنگر!! غریبه نیستم. با توام دیگر باتو…………….. و چه اندازه دل تنگ و چه اندازه منتظر.
نه اینكه بخواهم برگردی. نه اینكه بخواهم مرا بنگری. نه اینكه مراقبم باشی.. همهی اینها نه
… تنها باشی…….. بمانی……….. هرجا كه هستی باشی ولی بمانی… هرجا كه هستی باشی ولی بمانی نروی.
مینویسم و به خودم میخندم. نمیتوانم ننویسم. نوشتن با من متولد شد و در من رشد كرد و با من به خاك خواهد خفت. و تو و همهی آنانی كه در چشمان من متولد شدند و جان گرفتند، و گاه هیچ نفهمیدند كه با دل سرگشتهی من چه كردند به تراش این قلم ساییده سر پرداختند.
آفتاب میل به غروب میكند و من در حال نوشتنم. وقت تنگ است و دل از آن تنگتر.
دنبال بهانه بودم تا به نزدت آیم. بهانه را یافتم و تو را نیافتم
…
دل امروز سخت هواییت شده. هیچ سرش نمیشود. آرام و قرارش نیست. چه كنم؟؟
گاه گاهی حس میكنم تمامی تندیس های در آمد و شد قلب من واگوی یك واژهاند با جلوه های گوناگون هركدام یك رنگ از هزار رنگی كه ریشه در خاك دارد. هركدام یك میوه و هركدام به سوی یك آماج. قلب مرا نشانه گرفتهاند و سخت میزنند و می اندازند. و من چه اندازه آرام دستانم را باز كرده ام و به این تیرها لبخند خوش آمدید می زنم. چه لذتی دارد. چه لذتی دارد
… و تو دوست ناآشنای صمیمی!! به من بگو عشق را چگونه معنی می كنی؟ به من بگو عشق آمدنی بود یا آموختنی؟ به من بگو.. راز غم انگیز حیرت بخش دل دادگی و دل بری را………… منتظرم. حرفی بزن… سلام!


| عمومي ,

دلم برات تنگ شده

واسه وقتی که بیایی،من هنوزچشم انتظارم
واسه دیدنت عزیزم ، می بینی چه بیقرارم
واسه روزی که بیایی،می شورم غبار راهو
واسه روشنی راهت ، می یارم فانوس ماهو
دیگه باید دور بریزم ، همه روزای سیاهو
توی گرمی وجودم ، جا بزارم سوز آهو
به آسمون پر بکشم ، ستاره هارو بچینم
فرش ستاره زیر پات،به انتظارت بشینم
ستاره نوری نداره ، پیش نگاهت نازنین
خورشید چشماتو، باید ،از ته جاده ببینم
واسه وقتی که بیایی،من هنوزچشم انتظارم
واسه دیدنت مسافر ، می بینی چه بیقرارم
سبد سبد بجای گل، ستاره پیش کش می کنم
تو معبد چشمای تو ، عشقو ستایش می کنم
روشنه خونه ی دلم،وقتی که نزدیکه نگات
من به امید دست تو،شبو نوازش می کنم
به آسمون پر می کشم ،ستاره هارو می چینم
فرش ستاره زیر پات ، به انتظارت می شینم
ستاره نوری نداره ، پیش نگاهت نازنین
خورشید چشمای تورو،از ته جاده می بینم


کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by mirzaie.blogfa.com
تبلیغات




